خرید بک لینک

نزدیک هشت شب میرسم خونه نفس نفس تند راه رفتنم هنوز تو جونمه،هنوز لباسامو درنیاوردم:

تا با افسان چش تو چش میشم با خنده پر ذوق رو بهش:داداشم اومد¿¿¿

افسان:نه، گفتن دو سه روز دیگه

میخوره تو ذوقم..خنده رو لبام می ماسه

باد میکنم

خوبه که ماه محرم اینجایی ، داداش علیِ نون خرمایی :*

دوست دارم


برچسب: سرباز,دوست,داشتني, نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: دوشنبه 27 شهريور 1396 ساعت: 15:28

صفحه بندی