چقدر پشیمونم ک باهات عصر امروز حرف زدم
مگه دفعه اول بود که باهات حرف میزدم
پس چرا تموم جونم رعشه بود¿
چرا هی شماره گرفتم ک کارمو بهت بگم و هی گوشی رو گذاشتم...
کاری که واقعا کار بود نه فال
هی دفتر رو باز کردم هی بستم
هی مرور کردم کلماتو
هس یادداشت کردم حرفامو
هی چک کردم
هی نیگا کردم به شمارت
هی تعلل کردم
هی گوشی ورداشتم و هی گذاشتم
گذاشتم و روبه دیوار از شاید و بایدها گذشتم
هی پاشدم از رو صندلی و راه رفتم
هی نشستم و فک کردم و دلشوره گرفتم
چقد بد گذشت
همه شهامتم جمع شد که طبیعی جلوه کنم
که از صدام نرسی به خیلی چیزا
و تماس گرفتم
غرق مداحی مولا مولای پیشوازت ک برداشتی
صدای من پراسترس و مِن مِن بود
وصدای تو پر از خستگی امروز و شاید خستگی همین مدتِ حال مریض احوالِ نازنین مادر و مراعات یکی مثل من
چم شده بود¿
وایستا ببینم!!! نکنه دوست دارم¿
مگه دفعه اولم بود که باهات صحبت رسمی و احترامانه ، نه دلانه، میکردم¿
چی میخواست اون لرزشا از دستام
و اون دلشوره ها از دلم
چم شده بود¿
پشیمونم از شنیدن صدای مودبانه و پراحترام امروزت
پشیمونم از امروزم و مدیونم به حیای دخترانه امروزم
چی خوندی از واژه های پراحترام و مودبانه ی گنگ و تیکه پاره ی صدام¿
الله اعلم
+روزهای پایانی شهریور است..شاید هم مهر که شود ، پرونده مهر تو بسته شود
#رضیت بالله ربا
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان