بعد فارغ التحصيلي , من دلم واس هيچيه اين دانشگاه تنگ نشه؛ جز همين مسجد امام رضا ع
(تلقين نيس،خرافات نيس؛جوگيري هم نيس اما نمي دونم چي داره، به خيليا هم گفتم؛ تقريبا به هرکي مي رسم مي گم؛ نمي دونم اين مسجد چي داره که درب و داغون ترين حال عالمم داشته باشم پام به اين مسجد مي رسه ميشم مثه ماهي تو آب...آروم آروم ميگيرم...خيلييييييي خيلييييي آروم اينقدي که وقتي به مهسا گفتم که از ترماي اول تا الان چقد تو اين مسجد آرومم با اينکه اعتکافام تو مسجد الزهرا بوده نه اين, با خنده گفت: مگه امامزادس؟؟؟عجيب و غريب دوست دارم اين مسجد رو... اينقد دوسش دارم که خيلي روزا از دانشکده رامو طولاني ميکنم ميام اين مسجد نمازامو مي خونم... اينقد دوسش دارم که يه مدت وقفه مي افته و به اين مسجد سر نميزنم دلم واسش تنگ ميشه...اين دوسش دارم که پاتوقمه... اين قدر دوسش دارم که هيش کدوم از دوستام دوسش ندارن)
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان