آدمايي که تو زندگيت هستن يا پيدا ميشن که کنار مي کشنت و ميگن:
نکن- فلان کارو نکن-من تجربه کردم پس نکن-نکن عزيزم-نکن جانم-نکن مومن-نکن ادم-نکن بشر--گوشتو مي پيچونم حتي اگه ازم ناراحت بشي اما نمي زارم تجربه اشتباه داشته باشي
اينا خيلي شريفن؛تجربه هاشونو بدون هيچ چشمداشت در اختيارت قرار مي دن تا تويم زمين نخوري...
اما ماها؛ چي هستيم؟؟؟ کله شق ... با کله هايي که در عين تجربه ي سري چيزا بازم بوي قرمه سبزي ميده...فک ميکنيم خدا بهمون اينقدر عمر خواهد داد تا همه چي رو خودمون به شخصه تجربه کنيم...نمي بينيم... نمي شنويم... وقتي هم که مي خوايم ببينيم و بشنويم کسي نمي خواد ما ببينيم...بشنويم...اصولا گاهي هم ميگن:به ماچه؟؟؟ هزار چراغ دارد و بيراهه ميرود؛بگذار رود تا سزايش بيند
کاش تو زندگيم بيشتر از اين تيپ آدما بود و مصرتر تو پيچوندن گوش...
وقتي قد بلند مي کنيم گاهي هواورمون ميداره که علامه ايم
(از هرجا بفهمي اشتباهه از همونجا بايد پاتو بزاري رو عقب و برگردي...تا ته رفتن و حالا که رفتيم تا تهش بريم و حالا کار از کار گذشت؛ اينه که اشتباهه... خوبه که با خودت رودروايسي نداشته باشي)
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان