ديشب بازم سراغم اومدي... بازم خواستي زورتو ب رخم بکشي...بازم صدامو بريدي،چهرمو درهم کردي و زانو هامو خم، تا اينکه بازم زمينم زدي...بازم اشکمو دراوردي...بازم اينقدر ب سينم فشار اوردي تا مجبورشدم چنگ بندازم و مچالت کنم ک اروم بگيري...بابا اصلا تو پهلووني... من که گفتم: دل من، مرديه واس خودش...
پس نامردي نکن،ضعيف کشي نکني
باهام مدارا کن، مدارا کن که من هنوز "حسين" ع نديده ام......
( اذيتم نکن)
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان