با نجمه پامونو از مسجد بيرون گذاشتيم،دلم بدجور ترسيد،بدجور سنگين شد.ب زبونم اومد: اه، باز اومديم بيرون، باز اومديم تو چرکا و کثيفيا.اونجا همه چيز تميزه و اينجا کثيف
الان تازه رسيدم خونه...دلم تنگه واس همين چند لحظه هاي پيش،تو مسجد،کنار خدا :"(
دلم تنگه،براي خدا
(اعتکاف 96)
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان