خرید بک لینک

با ابنکه زهرا رو خيلي دوس دارم و نوع برخوردمون با هم ، جدا از شوخي هامون، احترامانه ست اما امشب يک آن از زهرا بدم اومد


وقتي فاطمه بيتوته کرده بود و با  نجمه از جلوش رد شديم بريم واس وضو، از صوبتاش فهميدم سحري ندادن و اين درصورتي ک خيال من جمع بود ک مسول ستونمون ب زهرا گفته بود بهشون ميديم و ما واسش غذا نگرفتيم


حال من ک هيچ، حال نجمه هم گرفته شد ک چرا ي ساعت از سحري گذشته و پاسش ميدن واس غذا اين ور اون ور


گفتيم الان بريم بالا ب معصومه مسول ستونمون مي گيم و مطمنم بودم ک معصومه ميره غذا جور ميکنه بااينکه شديدا خسته بود و از سر شبم نداي غذا کمه تو مسجد ب گوشمون مي رسيد


رفتم بالا ب معصومه گفتم ک يکي از بچه هاي ما غذا نخورده جون اون ور بوده...بنده خدا داشت مواد غذايي دست خورده،سالم و سفره اينا رو تفکيک مي کرد،شروع کرد همونجا چيزايي مث سالاد و دمنوس و ماست سالم رو داد گف اينارو بگير ميرم براش نيگا ميکنم غذاشم ميارم.همون وقت نجمه هم رسيد بالا،زهرايم از جا ستون اومد پيش ما


همينطور ک دوزانو نشسته بودم سرمو بالا اوردم و با نگراني گفتم: فاطمه هنوز غذا نخورده


اونم ک ايستاده بود با ي تمسخري ک شديدا بدم اومد و هم تو تغيرر حالت دادن چشماش هم لباش و سرش بود گفت:اخهههههههه،خب مي خواست بگيره ي چي،بخوره


منم ک بارها مهربونياشو ديده بودم ،ااصلا انتظار اين واکنششو نداشتم گفتم:بله،شکم سير از گشنه خبر نداره ، و وقتي حس کردم انسانيته کمرنگه ، ديگه برام مهم نشد ک زهرا ازم ناراحت بشه يا نه و گفتم:چقد بدي زهرا


نميدونم چرا اينجور کرد و چه فکري کرد ک فهميد دوستش گشنه ست و اينجور گف،شايدم منو کاسه داغتر از اش ناميد ولي برام مهم نيس چون اگ جاي فاطمه با زهرا يا نجمه عوض ميشد،من باز دل دل ميکردم...


دست خودم نيس،با همه بديام وقتي ميبينم يکي انساتيته توش کمرنگ ميشه،ازش بدم مياد...هرچند مقطعي


 


 


(بماند ک سحري شب قبلش من و فاطمه کلامي همو بي نصيب از تيکه و باد کردن نزاشته بوديم و ي بخش قضيه تقصير اون بود و بخش بزرگترش تقصير من، اما من همينم،هميني که سحرش باهاش دعوا ميکنم اما چند ساعت بعدش ک ميره بيتوته مي کنم واسش بغض مي کنم و اشک مي ريزم و زهرا منو دعوا ميکنه...چون من خودمو جاي فاطمه و چشماش ک تا ميخواست بيش از حد اشک بگيره و بريزه پايين،پايين مي افتاد گذاشتم اما زهرا نع. همينطور ک ما دوس داريم سهممون از اين سفره پهن شده سه روزش باشه نه يک روز اول،اونم دوس داشت...با همه بيخياليش ک هي ب رخش ميکشم،ميگم:دوس داشت والا چهرش اون وضع نميشد)


 


من همينم...بيشتر از دو بعد ديگه اسلام:اعتقادات و احکامات ،بعد اخلاقيات اسلام تو من رشد کرده...چيکار کنم


 

برچسب: نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: يکشنبه 27 فروردين 1396 ساعت: 7:16

صفحه بندی