خرید بک لینک

تو رو شايد دير، آرزو کردم...


 


يادمه بچه تر که بودم (اول راهنمايي)،تو سالن مدرسمون واس سيد الشهدا مراسم گرفته بودند و کف رو موکت کرده بودند و بچه ها رو هم نشونده بودند و مداح آورده بودند و چراغارو هم خاموش کرده بودند که کلا شرايط واس عزاداري و اشک بر مولا فراهم باشه.من همينطور به ذکر مصيبت مداح گوش مي دادم و صداي گريه بچه هارو مي شنيدم و خيلي سعي مي کردم بر اباعبدالله اشک بريزم،خيلي،چشمامو مي بستم،سرمو گاهي رو زانوهام مي زاشتم و پلکامو به هم نزديک مي کردم ک اما فايده اي نداشت حتي يادمه که افسانه دوستم هک کنارم بود و اونم مثه من همين دغدغه رو داشت.مجلس تموم شد و اشکي نجوشيد.


گذشت و گذشت بابام نسبت به مامانم کمتر واس تربيت ديني ما وقت ميزاشت،بيشتر مامانم عهده دار بود که آتيش جهنمو واس خودمون نخريم،امايه شب بابام خواست که واسمون از کربلا بگه، دايره وار من و افسان و علي پيش بابام نشستيم و بابام از حضرت وفا گفت،از حضرت عباس گفت،از يل اميرالمونين گفت که چه کردند و همين طور که محو اون دوتا چشماي رنگي خوشگل بابام شده بودم که چطور بلوري شده بودند و آروم و شمرده قصه گفتنشون ،همين طور که گوش مي دادم،تو دلم محبتي حس کردم و از اين همه مردانگي حضرت عباس ،اولين قطره اشک سر خورد رو گونم و دومين و سومين و...


يادم نمياد که تا قبل گريه بر حضرت عباس،بر امامي گريه کرده باشم


اولين اشک من بر مشک حضرت عباس بود


ازون به بعد انگار بذر مهرشون يه جور ديگه اي تو دلم کاشته شد،اينقدي که تا همينکه اسمشون مي اومد حتي بدون قصه و روايت و ذکر مصيبت ، هاي هاي گريه مي کردم


کافي بود از دهن يکي در بياد حضرت عباس، ناشد بود بذر مهرشون رو با اشکام آبياري نکنم اينقدي که حتي بر ايشون بيشتر از اباعبدالله حالي به حالي مي شدم و خودمم تعجب مي کردم که چرا اينطوريم 


گذشت و گذشت.يه روز تو حرم حضرت رئوف،حضرت رضا ع دلم از خدا حب امام حسين رو بيشتر آرزو کرد


و 


حالا 


با هر نشاني


حال من بر "حسين بن علي" ديدني 


 


منکه کربلا نرفتم اما شنيدم که قبل از اينکه برن زيارت امام حسين ميرن عرض ارادت پيش حضرت عباس و اذن دخول براي زيارت امام حسين مي گيرن. انگاري دلم واس حب الحسين ع،از حب العباس ع اذن دخول گرفت:


هنوزم هرجا و به هر کي که مي رسه ميگم:




من از "مشک" عباس به "اشک" حسين رسيدم


 

برچسب: من مشکل زود انزالی دارم,من مشکل روانی دارم,من مشکل دارم,من مشکوکم,من مشکل روحی دارم, نویسنده: هلیا اسدیان تاريخ: شنبه 1 آبان 1395 ساعت: 3:26

صفحه بندی