به وقت بامداد
یکی از همین فیضای روح شاد کن مجردی نصفه شب،مسخره بازی پیامکی با نجمه ست... الحمد الله علی کل حال :) نوشته شده در سه شنبه 96/4/6ساعت 2:30 صبح توسط ریحان نظرات ( ) |
وابستگي مصيبته
من جسما خسته و روحا سرمست بودم ،،، و منتظر تولدی پاک و عیدی از حضرت منتظر...بعد چند ساعتی که از پیاده روی حوزه تا شهدا و تا مغازه های پرچم فروشی و غیره تا حرم و خیره شدن تو چشای شاه خراسان ،جلوی حرم از زینب و حال مضطر دلچسب زینب (لااقل برای من) جدا شده بودم و به سمت خونه پرواز کرده بودم ک اهل بیت د
نجمه
اصلا همه دلخوشی من از دوستی تو ، دل پاک توست... بلندتر از کوتاهیه همین مدت کمی که میشناسمت ،،، همه پاکیت رو قربون نوشته شده در یکشنبه 96/4/4ساعت 1:6 صبح توسط ریحان نظرات ( ) |
ترم هشت و تمام
از روز آخر دیدن بعضی دوستام تو اخرین روز امتحان،تو ترم آخر،،،اصرار زهرا ب موندنش تا اخرین ساعت با وجود بیکاریش ،اس نجمه ب تکرار دیدنم ، بغل کردن سمیرا بعد امتحان حافظش و نگاه تسنیم رو موقع خدافظی خیلی دوست داشتم ... و از همه اینا بیشتر،نگاه ساده اما دلنشین تسنیم شرح حال همه ی یک روز خاص تر، خلاصه شد...
اگر امروز اگر فردا
حسینـــــــ بنـــــــــــ علیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــgahi ham sokoot sabr nist ( و شــــایـــد تحملــــ درونـــــ ؛ بهــــــ آرامــــــ مردنـــــــ استــــــــ ) جنت مرا بیروی او هم دوزخست و هم عدو من سوختم زین رنگ و بو کو
اين عيدها نه بر ما عيد است نه بر صاحب ما
کجا هستند مسلم ها و میثم ها و سلمان ها کجا هستند مالک ها، ابوذر های دوران ها اگه از حالم بپرسین که خودتون میدونین،مدت زیادی نیست اما اینقدری هست که ته دلم رعشه بگیره از یک نبود و با دلهره ی دلتنگ بنویسم چقدر جای خالی تون برام حس میشه... یا صاحب الزمان...جان جهان (هنوزم می لرزن د
دل آرام يا آرام دل،چه فرقي مي کند،وقتي نامش،حسين است
گر مرا هیچ نباشد، نه به دنیا نه به عقبی چون تو دارم ، "همه" دارم دگرم هیچ، نباید ... دل به سختی بِنَهادَمْ پس از آن دل به تو دادَمْ... نوشته شده در دوشنبه 96/3/29ساعت 8:42 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |
باز هم لال ميشوم
خدایا درک و فهمی بهم بده که بتونم هضم کنم نگرانی های بی پایان یه پدر رو ک شاکی نشم ، ک کلافه نشم از اینکه : یه پدر، سد دیدن پدر دیگه ای می شه خدایا من چه جوری چرتکه بندازم،¿ چه جوری و با چه فرمولی به حساب و کتاب بشینم، از چه اعداد و ارقامی،ضرب و تقسیمی استفاده کنم که تهش باز ختم شه به نتیجه صبر سکوت
نشدم لايق ديدارت،،،حسرت
اسمم واس پیاده روی نجف تا کربلای عرفه دراومد.دل تو دلم نیس.دعا کن سنگ اندازی نشه...بهانه و اگر و اما نشه...برام بمونه... سه چهار روز پیش،وقتی داشتم این پیام رو برا فاطمه ارسال میکردم... انگار بین هیاهوی ذوق امید،ته دلم می شنیدم: بازم قراره از این چشمه،تشنه برگردی و امروز مینویسم:درست شنیدم
به هزار و يک نام
یا رب به رسالت رسول ثقلین یارب به فدا کننده ی بدر و حنین عصیان مرا دو نیم کن در عرصات نیمی به حسن بخش و نیمی به حسین... (که خود گفتی،بخوانید تا اجابت کنم)
بيچاره منم
خوشا به حال خیالی که در حرم داردوهر چه خاطره دارد از آن محل دارد... "حسین" همین اضطرار چشمان ملتمسین نوشته شده در دوشنبه 96/3/29ساعت 4:3 صبح توسط ریحان نظرات ( ) |
تو روبروي التماسم باش
خسته بودم و مستاصل...هم جسمی،هم روحی...دلم خسته بود که چرا امون نامه ش نمیدن...کفشام خسته بودن که چرا امون نامه ش نمیدم...درد داشتم...چشمانی که تا خیره همه ی شاهیت میشدن پلکامو قسم ایه میدادن که ب ارامش خواب برسن...و منی که همه شب رو منتظر رسیدن عصر دیدار امروز بودم... یادم نیست از کی ،از ی خانومی
من گره مي اندازم و تو...
،،،...همینقدر سرد و بی روح روبه رویم می نشینی...،،، تنها جمله ی معترضه ی دلم بود ... (میدانم) زمان هم دیگر تو را آشنایم نمیسازد،وقتی دلت،با من، (نمیسازد)
رها
هر روز احساسمو،،، مي کشم:)  (خدا شکر به رهايي)