دارد مي رسد سحرهايت
خوبه که همزمان با رمضان رسیدی خوش اومدی داداشیِ نون خرماییِ من :) ( بچه های امام زمان، رمضانتون ، نوش جونتون ) نوشته شده در پنج شنبه 96/3/4ساعت 8:57 عصر توسط ریحان نظرات ( ) |
لذت صوت قرآن
قلبم ارامش میخواد قلبم شدیدا ارامش میخواد ولی نه ارامشی ب$رنگ و بوی هر انچه که کوتاهه،هر انچه که دل خوشکُنَک،هر انچه که ناشی از جوّه،بعدش میره پی کارش ارامشی ب$عصاره ی زمزمه کردن اروم کلام خدا تو گوشم شاید دلنشین مثل همین زمزمه های قران برنامه سمت خدا ، بعد نماز صبح یاد ماه ماه رمضان می افتم و می گ
مرز
از بعضي حرفا ک بگذرم يکي از تفاوتاي مهم علي با افسان دراينه که:با اينکه افسان بيشتر از علي دورو ورم بوده ولي علي دقيقا مي فهمه وقتي حالت رو به راه نيست ، يا مثلا اشکي مياد،کي بايد بياد سراغت و بگه چي شده ¿ تا باهاش درد و دل کني و کي نبايد بياد
هيشکي از جاش تکون نخوره
چهار سال تموم شد و من همانند خيلي من هاي ديگه ، نفهميدم که چرا بچه هاي دانشکده ادبيات اينقدر خستن¿¿¿!!!يني دريغ از ي ريزه روح زندگي توشون هااااا... آماده ان که براي هيچ کاري آماده نباشن...جز چند نفري که اخيرا با هم ي اکيپ تشکيل د
به يکي ديگه
همين يه ساعت پيش ک تو اتوبوس بودمو داشتم دانشگاه مي اومدم؛ تو نت بودم نميدونم چي شد پرتاب شدم به لينک:پوسترهاي زيباي امام خامنه ايتعداد زيادي از پوستراي رهبري که اکثرشون همراه با خنده شون بود و من نيگاه که مي کردم يکي يکي لبخند مي اومد رو لبام و گاهي هم زير لب زمزمه: جااااااااااان ؛ قربونتون برمذهنم
انسان يا آدم?
با ابنکه زهرا رو خيلي دوس دارم و نوع برخوردمون با هم ، جدا از شوخي هامون، احترامانه ست اما امشب يک آن از زهرا بدم اومدوقتي فاطمه بيتوته کرده بود و با  نجمه از جلوش رد شديم بريم واس وضو، از صوبتاش فهميدم سحري ندادن و اين درصورتي ک خيال من جمع بود ک مسول ستونمون ب زهرا گفته بود بهشون ميديم و ما و
دلم تنگه براي خدا
با نجمه پامونو از مسجد بيرون گذاشتيم،دلم بدجور ترسيد،بدجور سنگين شد.ب زبونم اومد: اه، باز اومديم بيرون، باز اومديم تو چرکا و کثيفيا.اونجا همه چيز تميزه و اينجا کثيفالان تازه رسيدم خونه...دلم تنگه واس همين چند لحظه هاي پيش،تو مسجد،کنار خدا :"(دلم تنگه،براي خدا  (اعتکاف 96)
پاي اين جسم ، وايسا
ديشب بازم سراغم اومدي... بازم خواستي زورتو ب رخم بکشي...بازم صدامو بريدي،چهرمو درهم کردي و زانو هامو خم، تا اينکه بازم زمينم زدي...بازم اشکمو دراوردي...بازم اينقدر ب سينم فشار اوردي تا مجبورشدم چنگ بندازم و مچالت کنم ک اروم بگيري...بابا اصلا تو پهلووني... من که گفتم: دل من، مرديه واس خودش...پس نامرد...
کاش زندگيت...
نميدونم چطور ب من اعتماد مي کنه و ي سري چيزا رو ميگه با اينکه هربار از من پرسيده چته؟ فقط اشکامو ديده و سکوت اما امروز از مشکلش گفت... کامل گفت...هنوز حالم بدهحالم بده واس حالش؛ که ميگه خوبم اما محاله خودتو جاش بزاري و حال خوب واست بمونه      (چقدر بده که فقط مي تونم بغض کنم و گريه...کاري ازم بر نمي...
تجربه هاي زياد هم؛ کمه
آدمايي که تو زندگيت هستن يا پيدا ميشن که کنار مي کشنت و ميگن:نکن- فلان کارو نکن-من تجربه کردم پس نکن-نکن عزيزم-نکن جانم-نکن مومن-نکن ادم-نکن بشر--گوشتو مي پيچونم حتي اگه ازم ناراحت بشي اما نمي زارم تجربه اشتباه داشته باشياينا خيلي شريفن؛تجربه هاشونو بدون هيچ چشمداشت در اختيارت قرار مي دن تا تويم زمي
يزدان
جوجوي پر کلاغي منتو جيگر عمه اي و تمام :)   (همه شيرينيت به کنار،وقتي بهروز مي برت اصن دل من واس همون لثه ي بي دندون خنده هات قنج ميره)
سياه دوست داشتني
خب غر نزن ديگه؛ قول ميدم بيشتر از تو دوسش نداشته باشمقول مي دم  تازه وارد امروز؛ تو دلم؛ جاي يار ديرين10 سالمو  تو دلم نگيرهمي دونم؛ ميدونم قبلا هم برق اون قبليه نگامو گرفت اما خب خودتم مي دوني که؟ هيچ وقت برام جاي تو رو گرفت؟؟؟رفتن طرف اون از اولشم اشتباه بود؛هيشکيم بهم هيچي نگفت خب.آها ف